اسفند ماه سال 1380 است كه به مطب استاد دكتر سيد جلال‌الدين سيد فرشي كه قسمتي از منزلشان نيز مي‌باشد مي رويم. ايشان با رويي گشاده ما را پذيرا هستند. دكتر فرشي استاد بازنشسته در رشته جراحي و از شاگردان نسل سوم پروفسور عدل (پدر جراحي ايران) مي باشند كه هم اكنون در بيمارستان آريا، استاد و شاگرد در كنار هم رابطه صميمي و قديم شان را حفظ كرده اند. استاد در حين مصاحبه خيلي با حرارت صحبت مي‌كند…
آقاي دكتر از دوران كودكيتان برايمان صحبت كنيد؟
من اهل تبريز هستم و در اسفند ماه سال 1311 متولد شدم. پدر من تاجر و مالك مشهوري در تبريز و در كار فرش بود و يك برادر دارم كه تاجر است. يادم مي آيد قبل از دبستان به كودكستان آمريكايي ها در تبريز مي رفتم و در دوران دبستان و دبيرستان هم به يك مدرسه خصوصي مي رفتم و نسبتا خوب درس مي خواندم. در تبريز در مدرسه رشد بودم كه الان استانداري تبريز است. آن موقع در آذربايجان رسم بر اين بود كه كساني كه وضعشان خوب است زمستان به تهران مي‎آمدند و در تهران زندگي مي كردند. تابستانها هم از شهر به ده و ييلاق بر مي‎گشتيم.
من در سال چهارم 3 مدرسه رفتم و سال 7 را در شعيب بودم سال 8 را در علميه واقع در پشت سپه سالار بودم. ما آن موقع در تهران خانه نداشتيم و خانه اجاره مي‎كرديم و ما آن موقع در شميران خانه پيدا نكرديم و خاله ام آنجا بود كه گفتند بياييد پيش ما و من به همين خاطر يك سال هم در مدرسه شاپور تجريش درس خواندم. سال آخر دبيرستان فقط كنكور پزشكي داده بودم و به خاطر دارم با پدرم به دهي رفتيم كه لب مرز روسيه بود و هر موقع كه ما مي خواستيم آنجا برويم، بايد از مرزداران اجازه مي‎گرفتيم.
در همين ده بود كه واسطه اي از طرف دانشگاه تهران من را پيدا كرده بود كه تو كنكور قبول شده اي چرا نمي آيي. در حاليكه من آن موقع تمام مداركم را آماده كرده بودم تا به فرانسه بروم و درس بخوانم به همين خاطر ويزا و پاسپورت را گرفته بودم و پدرم هم راضي بود زماني كه تلگراف آمد كه من قبول شده ام، پدرم خيلي خوشحال شد و اين بود كه من به تهران آمدم و در خانه هاي اجاره اي زندگي مي‎كردم تا اينكه دوره ي 6 را هم خواندم. سال 1335 دانشكده من تمام شد و بلافاصله براي امتحان آسيستاني آمدم.
البته آن موقع طرح نبود بايد دو سال خارج از مركز مي‎رفتيم كه من آشنا داشتم و نرفتم. آزموني هم بود ولي زياد تاثير نداشت و راي اول براي ورود به هر بخشي راي رئيس آن بخش بود و دستياري پروفسور عدل از وزارت هم مشكل تر بود.
من دلم ميخواست دستيار پروفسور عدل بشوم ولي پروفسور عدل هر سال 5-4 دستيار بيشتر بر نمي‌داشت و خوشبختانه من از لحاظ خانوادگي موقعيت خوبي داشتم و از طرف سرمايه‌داران تبريزي به ايشان سفارش شده بودم و مرحوم دكتر علي وكيلي متخصص داخلي با مادر بزرگم نسبتي داشت و همينطور دكتر كيانفر كه به دكتر عدل گفتند اين در زمان انترني خوب كار مي كرد سفارش مرا پيش پروفسور عدل كردند و من هم امتحان زبان و جراحي را دادم و به اين ترتيب دستيار پروفسور عدل در سينا شدم.
يادم مي‎آيد آن سال پروفسور عدل بر خلاف سالهاي ديگر 21 رزيدنت بر داشت. در آن زمان دوره دستياري جراحي دوره 3 ساله بود و بعد از آن بايد بيرون مي‎رفتيم ولي من بيرون نرفتم. پيش دكتر رفتم و گفتم كه دستيارها مي‎آيند و مي‎روند و اگر ما يك آپانديسيت در بخش داشته باشيم تا رئيس بخش نيايد به ما اجازه عمل نمي دهند و شما اجازه دهيد كه براي هر بخش يك دستيار ثابت 4 ساله نگه داريم. به اين ترتيب من، دكتر حسابي، دكتر هدايت و دكتر مرتاض را نگه داشتند و رايگان كار مي‌كرديم و ضمناً نمي توانستيم كاري هم بيرون انجام دهيم چون دانشگاه مدرك ما را نمي داد. همان موقع بيمارستان رضا پهلوي يا شهداي تجريش فعلي باز شده بود و پروفسور عدل رئيس آنجا بود كه به من و دكتر حسابي گفتند كه برويد آنجا و دكتر هدايت هم در سينا دستيار ثابت شد.
البته در بيمارستان رضا پهلوي هم 2 سال با مرحوم دكتر فرهاد رئيس سابق دانشگاه تهران جنجال داشتيم. چونكه ما را استاديار كرده بودند و پول نمي دادند و سر تمام وقت و غير تمام وقت دعوا بود. مي‎گفتند: هر كس كه تمام وقت شود 2500 تومان حقوق مي‌گيرد و غير تمام وقتها چيزي نگيرند. بالاخره بعد از 2 سال در 16 مهر 1342 ، 1000 تومان به من حقوق دادند ولي خدمتم را نصف كردند و من وقتي آن پول را گرفتم، چند وقت قبلش براي بورس فرانسه امتحان داده بودم و سريع بورس را گرفتم و با حكم استادياري‌ام به پاريس رفتم و برگشتم تا سال 1347 كه استاديار بودم.
من و دكتر حسابي آخر سال 1347 دانشيار شديم. ما 7 سال بعد از دانشياري قانوناً بايد استاد مي‌شديم يعني در سال 1357. موضوع استادي من به علت جنگ معطل ماند چون دانشگاه هيئت رئيسه نداشت و بالاخره در سال‌هاي 61 يا 62 تمام مدارك را بردم و در سال 62 استاد شدم. از قبل هم من هميشه مسئول بخش بودم، بعد همان وقت رئيس بخش هم شدم و سال 1374 هم بازنشسته شدم.
انگيزه‌تان از انتخاب رشته پزشكي چه بود؟
من از اول بچگي علاقه داشتم كه روزي دكتر شوم.
استاد چرا شما از اول سينا را براي دستياري خود انتخاب كرديد؟
ببينيد من در 1329 در سينا دستيار بودم و از آن به بعد هر شب در بيمارستان كشيك بودم و قبل از آن هم همراه با دكتر حسابي در زمان انترني هر شب آنجا بوديم. خوب من 10 سال در سينا سابقه داشتم و همه مرا در سينا مي‎شناختند، اگر مي‎رفتم شريعتي تلفن مي‎زدند به بيمارستان، تلفنچي مي‎گويد: دكتر سيد فرشي نداريم يا او را برده اند نظام وظيفه ! من در سينا احترام ديگري داشتم. من موقعي كه تمام مستخدمها در سينا بچه بودند در سينا مي‎ديدمشان. آنجا 5-4 مستخدم گردن كلفت داشت كه واقعاً از من حساب مي‎بردند و ما با هم صميمي كار مي‎كرديم و شبانه روز كار انجام مي‎شد.

آقاي دكتر شما به چه شغل ديگري غير از پزشكي علاقه داشتيد؟
نمي دانم چرا بعضي اوقات همه آرزو مي‌كنند كه اي كاش دكتر بودند، اما من موقعيت خوبي از نظر تجارت فرش داشتم و همچنين اعتبار خوبي هم داشتم و اعتبار و سرمايه كه براي تاجر خيلي واجب است.
الان 32 سال است كه پدرم فوت كرده و اگر الان من با شما به بازار برويم و شما از فرش فروشيهاي بازار اسم مرا بپرسيد همه من را مي‎شناسند حتي آنهايي كه من اصلا آنها را نمي شناسم و آنها مي‎دانند كه من پسر فلاني هستم و اگر در كار تجارت مي‎ماندم فوق العاده موفق مي‎شدم.
استاد نقش پدر و مادرتان در روند پيشرفت تحصيلي شما چگونه بود؟
مادرم آدم با سوادي بود. من وقتي در اين اتاق درس مي‎خواندم مادرم از آن اتاق مي گفت كه غلط مي‎خواني. مادرم خيلي فهميده و درس خوانده بود و مرا در درس خواندن خيلي كمك مي‎كرد و هميشه محيط خوبي را درست مي‎كرد من و مادرم مدتها تنها در تهران بوديم. پدر و برادرم در تبريز بودند. البته به خانه ما مي‎آمدند و مي‎رفتند. مادرم ديپلم سال 1329 را داشت، فرانسه را خيلي خوب مي‌دانست. من كه در كلاس 6 بودم فرانسه را او درس مي‌داد. ولي پدرم هم اشتياق زيادي به درس خواندن داشت و مي‌گفت من كه درس نخوانده‌ام شما برويد و درس بخوانيد. من تا آن سالهايي كه رضا پهلوي به ما 2800 تومان حقوق داد پول تو جيبي ام را از پدرم مي‎گرفتم و پدرم مي‎گفت: تا موقعي كه من دارم نمي خواهد شما كار كنيد، فقط برويد دنبال درس خواندنتان.
شما در چه دانشگاهي تحصيل كرديد؟
من يك سال متوسطه در تبريز بودم و بعد در دانشگاه تهران بودم ولي كنكور فرانسه هم داده ام كه دنبالش نرفتم. ماجرايش هم اينگونه بود كه ما رفتيم دفتر وزير، دكتر احمد سيد امامي بود، رفتند و گفتند كه جناب آقاي دكتر اينها از تبريز مي‎آيند. ايشان دوست خانوادگي ما بود و يك دفعه ديگر هم رفتيم. من را برد به مجلس پيش دكتر صادق وزير بهداري و گفت: اين آقا قبول شده گفت: چرا نيامدي؟ گفتم: شما كي اعلام كرديد؟ مگر همه دانشجوياني كه امتحان مي دهند از تهران امتحان مي دهند و بايد يك جايي اسامي قبول شدگان را اعلام مي كرديد! گفت: تو حق داري. و بعد به معاونش گفت كه از اين به بعد تمام اسامي قبوليها را اعلام كنيد.
البته سالي كه ما امتحان داديم هميشه مهرماه دانشكده شروع مي‎شد اما آن موقع 16 آذر دانشكده شروع شد. من رفتم دانشكده . آن موقع دكتر صادق رئيس دانشكده بود و وزير بهداري هم بود. رفتم كه ايشان را ببينم كه دكتر وكيلي فاميل ما (هماني كه الان خانه اش را معاونت پژوهشي دانشگاه كرده‌اند)، مرا ديد و گفت: اينجا چكار مي‎كني؟ برو سر كلاس. گفتم: اسمم را ننوشته ام. گفت: برو. من هم رفتم و درس را شروع كردم.
آيا در زمان شما دوره هاي مختلف پزشكي مانند حالا شامل دوره علوم پايه استيجري و انترني بوده و در مورد فضاي دانشجويي آن موقع هم توضيح بدهيد.
زمان ما دانشكده 6 سال بود و سال آخر يعني سال 6 انترني بود. سال اول صبحها مي‎آمديم دانشكده، با هم سالن تشريح داشتيم يا آزمايشگاه فيزيك يا آزمايشگاه گياه شناسي در دانشكده داروسازي. آخر سال هم تور و بازديد بود. دانشكده كه تعطيل مي‎شد دانشجويان وقت امتحانات را در چند دسته تعيين مي‎كردند، بعضي وقتها مشاهده مي‎شد كه ما شيمي نداده بوديم و گروه ديگر فيزيك را تمام كرده اند و بعد بلافاصله هر كسي به شهرستان مي‎رفت. سال سوم هم جراحي، داخلي، فيزيولوژي و آزمايشگاه فيزيولوژي مي‎رفتيم. البته مثل حالا جدا نبود. همان دوره استيجري بود. سال سوم من جراحي را سينا بودم. بعد 4 ماه داخلي داشتيم. داخلي هم پيش مرحوم دكتر آذر در بيمارستان رازي مي‌رفتم. صبح تا ظهر كلاس داشتيم، جزوه داشتيم و مريض معاينه مي‌كرديم، مريض مي‌ديديم. كلاس نظري هم مرتباً بعد از ظهرها بود. صبحها هم بعضي روزها كلاس نظري داشتيم و بعد آسيب شناسي داشتيم. بعد از ظهرها هم درس و هم آزمايشگاه داشتيم. بين ساعت 2 تا 4 درس بود و 4 تا 7 آزمايشگاه ، تاريك بود كه به خانه مي‎رفتيم.
استاد آن موقع امتحان پره انترني نداشتيد؟
امتحان پره انترني نبود. امتحان انترني به صورت تئوري بود. سخت ترين امتحان ما بعد از كنكور و مشكلترين امتحان ما، امتحان انترني بود. هر كسي كه نمره اش خوب بود هر بخشي را كه دلش مي‎خواست علامت مي‎گذاشت و هر كس كه نمره اش بد بود مي‎افتاد بخشهاي به درد نخور.
البته آن موقع امتحان علوم پايه هم نداشتيم. جراحي را از سال سوم به ما درس مي‎دادند. درس مشكل ما سال پنجم، فارماكولوژي بود كه دكتر نظام درس مي‎داد. افتضاح بود. درسهايش 4 تا 6 ساعت آخر بود. طوري درس ميداد كه هيچ كس چيزي نمي فهميد و من دايم دعا مي‌كردم كه اين ساعات تمام بشود ولي هيچگونه حضور و غيابي براي درسهاي تئوري در دانشكده نبود. بعضي از درسها را هيچ كس به خاطر استادش نمي رفت ولي مثلا كلاس دكتر عدل يا كلاس دكتر وكيلي كه داخلي درس مي‎داد تا آن بالاي آمفي تئاتر پر بود. بعضي ديگر از اساتيد در كلاسشان 4 يا 5 نفر بيشتر نبود و يا دكتر نفيسي مرحوم كه دبير كل شير خورشيد بود و خيلي هم با سواد بود طوري درس مي‎داد كه كسي نمي فهميد و از استاداني نبود كه همه سعي كنند بروند و جلو بنشينند.
رابطه استاد و دانشجو و ميل و اشتياق آنها براي حضور در كلاس چگونه بود؟ آيا به همين شكل بود يا خير؟
استاد آن موقع فردي بود كه سالهاي طولاني كه استاد بود، مقامي داشت، آدم خيلي احترام پيري و سنشان را داشت و در نتيجه دانشجو نمي‌توانست خيلي راحت با آنها ارتباط برقرار كند ولي صميميتي بود در مورد ياد دادن و سئوال كردن هر چه مي‎پرسيدي به تو جواب مي‎دادند. آن زمان يك اشرافيتي بود براي استاد ما و دانشجو هم خيلي مؤدب بود. مثل الان نبود كه دانشجو از جلوي شما رد بشود و اگر احتياج به نمره نداشت سلام نكند.
البته الان بعضي از دستيارانم را كه مي‎بينم به خاطر اينكه دستيار من بوده اند خيلي خوشحال مي‎شوم. چون من هرچه را كه بلد بودم به دستيارانم ياد مي‎دادم منتها اين جو بعد از انقلاب بود كه كمي ما اساتيد را دلسرد كرد. يادم مي‎آيد در زمان دكتر عدل دو دستيار سال 2 و 3 با هم جر و بحث مي‌داشتند بعد كه به دكتر گفتند، گفت: هر كدام از نظر سنوات تحصيلي در سطح بالاتري است 2 ماه كار نكند براي اينكه اغتشاش در كار ايجاد نشود و اين يك روش تنبيهي به حساب مي‎آمد.
يادم مي‎آيد كه يكبار ما عمل سختي داشتيم كه دستيارم به من گفت: شما عمل مي كنيد يا من؟ من گفتم: خودم عمل مي كنم و دستيارم گفت: پس اگر اجازه مي دهيد من بيرون كاري دارم كه به كارم برسم. كه واقعاً باعث تاسف است.
استاد چه خاطره اي از زمان دستياري داريد؟
موقعي كه در بيمارستان سينا بودم تمامش خاطره بود. يادم هست كه يك بار يك اتوبوس در جاده آبعلي تصادف كرده بود كه من تماما در حياط بيمارستان فقط دست و پا مي‎ديدم. در فاحشه خانه هاي تهران كه الان جمع شده، مدام دعوا مي‎شد كه زن و مرد را چاقو زده بودند و من چون اكثرا شبهاي پنجشنبه كشيك بودم مي‎ديدم كه 5-6 تا از اين خانمها آمده اند كه تماما لت‌وپار شده اند و بعد فرداي آن روز مصيبت بود چون ملاقاتيهاي آنان تيپهاي مختلف مي‎آمدند تا آنها را ملاقات كنند.
طولاني ترين عملي كه شما داشتيد چند ساعت طول كشيد؟
يادم هست كه روز چهارشنبه سوري بود. من همراه رزيدنت ها از 6 بعد از ظهر تا 6 صبح فردا مشغول انجام 6 عمل پي در پي در بخش اورژانس بوديم كه در آن زمان دكتر پايا سرپرست ما بود. هوا داشت تاريك مي‎شد كه ما به اتاق عمل رفتيم و هوا داشت روشن مي‎شد كه از اتاق عمل بيرون رفتيم.
استاد چه تفاوتهايي را بين دانشگاه بعد از انقلاب و زمان قبل احساس مي‎كنيد؟
در زمان قبل از انقلاب يك نظام رئيس سالاري بود اما بعد از انقلاب اين سيستم نبود و نمي شد با شاگردها خيلي حرف زد و تا حرفي مي‎زديم مي گفتند: اين كراوات دارد، فئودال است و بايد كوتاه مي‎آمدي ولي قبلا اينطور نبود.
استاد چه مشكلاتي در زمان دانشجويي در ايران داشتيد؟
من مشكلات زيادي داشتم. يكي از مشكلات من دوري از والدين و خانواده ام بود. در زمان دانشجويي در تهران تنها ساكن بودم، وقتي مادرم تابستان به تبريز مي‎رفت، من با يكي دو مستخدم تنها بودم و مشكلات مالي فراوان داشتم. البته من با اسم و رسم بزرگي در تهران بودم اما وقتي پدرم ناخوش شد يك سال تمام در بستر بيماري خوابيد و اين بود كه من با مشكلات مالي فراوان روبرو شدم.
يادم مي‎آيد من و دكتر حسابي تمام مدت شب و روز با هم بوديم. ايشان ماشين داشتند و شبها ما به سينما مي‎رفتيم و از آنجا به سينا مي‎آمديم و مريضهايمان را مي‎ديديم و روزها فقط از ساعت 30: 8 تا 10 به خانه مي‎آمديم و مهمترين سرگرمي ما سينماي 12 ريالي بود و فوقش يك ساندويچ و پپسي هم مي‎خورديم. البته آن موقع خوردن ساندويچ مد نبود. پپسي قيمتش 5 تا 10 ريال بود.
من پشت سر هم در تمام مدت دستياريم حدود 27-28 ماه در دانشكده با دكتر حسابي كلاس انگليسي رفتم و از انجمن ايران آمريكا ديپلم گرفتم. البته قبلا فرانسه خوانده بودم. در دانشكده همراه دكتر نديري بايد سه سال پشت سر هم بعد از شهرها به تالار تشريح مي‎رفتيم كه اين هم براي خودمان خوب بود و هم كمكي بود براي دانشجوها و اكثر بچه ها آن موقع مي‎رفتند و مريض جمع ميكردند و پولي هم ميگرفتند و پولي هم ميگرفتند و يا اكثرا ويزيتور دارو بودند و داروها را به مطبها مي‎بردند و پول در مي‎آوردند. اما من هيچ كدام از اين كارها را نكردم.
شما تا چه حد موافق هستيد كه دانشجو به فعاليت فوق برنامه در كنار تحصيلش بپردازد؟
من صد درصد موافقم چون زندگي را ياد مي‌گيرد. من الان پسرم در پاريس دانشجو است. پارسال به من گفت: پدر، من يك كاري در كافه پيدا كرده ام كه روزي 50 فرانك هم ميدهند. من اشتباه كردم و به او گفتم كه به كافه نرو و يك كار ديگر پيدا كن. اين اشتباه بود و بايد مي‎گفتم كه برو، زيرا كار مدير عاملي را به يك دانشجو نمي دهند و تمام دوستان من كه در مدت تحصيلشان ويزيتور دارو بودند الان از نظر مالي به يكي جايي رسيده اند.
اما كساني كه كرم كتاب بودند و مدام كتاب مي‎خواندند به هيچ جايي از نظر مالي نرسيده اند. اما تمام بچه هايي كه در شركتي كار مي‎كردند يا ويزيتور بودند به موقعيتهاي خوبي رسيده اند و اين بود كه من از نظر مالي به جايي نرسيدم يعني ياد نگرفتم كه چطور مريض جمع كنم در مريض خانه دولتي هيچ كدام از پرستارها آدرس مطب مرا نداشتند چون نمي خواستم كه مريض بيمارستان را در مطب معالجه كنم و فقط روزي 2 يا 3 بيمار داشتم.
استاد وضع دانشجوهاي الان و زمان خودتان را چگونه مي بينيد؟
من الان 5 سال است كه از دانشكده خارج شده ام ولي چيزي كه هست سواد هست. الان وقتي با بچه ها صحبت ميكني مي‎گويند: اين كتاب 2000 است من 2002 آنرا دارم و بچه ها الان سوادشان فوق العاده بالاست، كتاب به راحتي در دسترسشان است و در چند سال اخير هم اينترنت و ايميل اضافه شده است. مثلا آن موقع ما مجلات 6-7 ماه قبل را ترجمه ميكرديم اما الان بچه ها فوق العاده كتاب در دسترسشان است و مهمتر اينكه استاد براي اينكه سر كلاس حرف اشتباهي نزند مجبور است كه مدام در كنكاش و مطالعه باشد. آن زمان يكي دو نفر از دانشجويان بودند كه از لحاظ علمي جلوتر بودند كه آنها را هم بچه ها مسخره مي‎كردند و مي‎گفتند آنها كنگره شركت كرده اند.
استاد چه انگيزه اي باعث شد شما جراحي را انتخاب كنيد؟
در زمان ما جراحي رشته مهم و بزرگي بود و تمام شاگرد اولها جراحي را بر مي‎داشتند. من خودم به جراحي و زنان علاقه داشتم و به خاطر همين انترني را مامايي رفتم نه زنان دو سال هم دستيار بيمارستان حمايت از مادران (شهيد شوريده فعلي) و كاخ بودم و بعد به شهرستان رفتم. سپس استاديار شدم و در تهران ماندم و بعد بلافاصله به پاريس رفتم و در آنجا با يكي از جراحها به نام مارك هيوه (Hivet) آشنا شدم و بعد از ظهرها پيش ايشان كار مي كردم و چيز ياد مي‎گرفتم.
البته من هيچگاه تمام زندگي را پول در آوردن ندانستم و به خاطر همين هم بود كه در جراحي پول در آوردن را ياد نگرفتم. الان هم كه با بچه ها كار مي‌كنيم من 50 هزار تومان مي گيرم و آنها 300 هزار تومان چون نمي توانم بيشتر از اين بگيرم.
اگر ممكن است همين قياس را بين وضعيت بيمارستانهاي زمان قبل و بعد از انقلاب بكنيد؟
الان بيمارستان ها خيلي وسايل جديد و پيشرفته اي دارند. قبلا در بيمارستان سينا يك قطعه نسج بر مي‎داشتيم و دنبال كسي مي‎گشتيم تا آنرا بر دارد و ببرد دانشكده پاتولوژي كند كه چند وقت بعد مي‎آيد. الان بيمارستانها، آزمايشگاه ها و پاتولوژي هاي خوبي دارند، اسكن دارند.
اما الان شغلها و مسؤوليتها بر اساس تخصص نيست. مثلا يك نفر را رئيس بيمارستان مي كنند كه اين فرد آدم خوبي هست و نيت خوبي هم دارد اما تخصص ندارد. واقعيت اين است كه اگر شما در يك شهر يك شهردار داشته باشيد كه تخصص شهرسازي داشته باشد و كمي هم دزد باشد بهتر از آن است كه شهردار فرد مؤمني باشد و شهرسازي نداند. يك روز به يكي از استادان گفتم كه چطور است كه اين آقا چون حقوقش فلان است 2 سال وزير مي‎شود، 2 سال نماينده مي‌شود و بعد چون امتيازش به 40 مي‎رسد استاد مي‎شود؟ استادي كه امتياز وزارتخانه اي نمي خواهد!
الان چند نفر در دانشكده دانشيار شده اند در عرض 2 سال اما ما بايد 4 سال استاديار مي‎مانديم بعد دانشيار مي‎شديم و بعد 7 سال بايد دانشيار مي‎مانديم تا استاد شويم و بعد در اين سالها هم بايد مقاله يا كتابي نوشته باشيم، تحقيقي كرده باشيم.
و اين مسئله ارزش دانشكده را پايين مي‎آورد. شايد شما بگوييد كه يك نفر نابغه باشد اما اين آقايان اينگونه نبودند. البته يك تفاوت ديگر هم كه بين آن موقع و الان است, اين است كه در فرانسه هر استادي كه در تلويزيون صحبت مي‎كرد هيچ گاه اسم آنها را نمي برد زيرا كه حق تبليغات نداشتند.

يادم مي‎آيد كه قبل از انقلاب هم اينگونه بود ولي الان به كرات در تلويزيون مي‎بينم كه يك استادي صحبت مي‌كند و اسمش پايين تصويرش نقش مي‎بندد و قبلا كسي حق نداشت كه روي تابلوي مطبش بنويسد كه ديپلم از فرانسه و ما اصلا تبليغ نمي كرديم ولي بعد از ما آزاد شد. قبلاً قانون بود كه هر كسي هر كاري مي‎كرد اصلا اسمش را نمي نوشت مثلا اگر جراحي در سينا عملي انجام مي‌داد اسم دكتر عمل كننده در زير گزارش قيد نمي شد.
يعني افراد را مؤاخذه مي‎كردند؟
نه! مؤاخذه كه نمي شدند اما مثلا مي‎گفتند 2-3 ماه به ايشان عمل ندهيد. و بزرگترين تنبيه ما در سينا اين بود كه به مدت 1 تا 2 ماه ما را از عمل كردن محروم سازند.
استاد زمان شما چه ديدگاهي نسبت به پايان نامه ها وجود داشت؟
موضوع پايان نامه من مربوط به داخلي بود. يادم است كه يك سري تشريفات بود، قبلا بايد يك جعبه شيريني مي‎گرفتيم و مي‎داديم به آقاي مستخدم كه دو تا مي‎داد به استادها كه نمي‌خوردند بقيه‌اش را هم بر مي‎داشت و مي‎برد. يكي 10 تومان به بهش مي‎داديم همانجا قسم نامه مي‎داد و مي‎خواندي و تز را مي‎دادي و امضا، مي‎كردند و مي‎دادند به قسمت پايان نامه ها و در پرونده ات ضبط مي‎شد. اين تز دوره عمومي بود. در زمان ما براي جراحي تز نبود، يك امتحان باليني بود و بعد بايد يك عمل انجام مي‎داديم و هم يك امتحان كتبي مي‎گرفتند.
استاد شما براي ادامه تحصيل كشور فرانسه را انتخاب كرديد. چرا؟
من فرانسه را به اين عنوان خواندم كه طب بخوانم. البته زماني كه من به مدرسه آمدم به تدريج از تمام كلاسها زبان فرانسه را جمع مي كردند. سال سوم كه تبريز بودم كلاس فرانسه ما پر بود و كلاس انگليسي كم بود ولي در تهران بر عكس بود. دانشكده پزشكي را دكتر شارل اوبرلين كه فرانسوي بود آوردند آن موقع طب فرانسه مشهور بود، طب انگليسي و امريكايي چيزي نداشت. تمام اطباي ايران در فرانسه درس خوانده بودند. فقط دكتر صالح و دكتر بختيار امريكا درس خوانده بودند و دكتر اعلا كه دكتر قلب بود در انگليس درس خوانده بود.
شما كه فرانسه رفتيد با مشكلي مواجه نبوديد؟
نه. قبل از اينكه فرانسه بروم از بچگي هم زبان فرانسه را مي‎دانستم يعني مادرم فرانسه بلد بود. اينجا هم انجمن ايران و فرانسه رفته بودم. در تبريز تابستان كه ييلاق مي‎رفتيم يك كليساي كاتوليك بود، معلم خصوصي بود، پول مي‎داديم و آنها هم درس مي‎دادند. يك خانم لهستاني هم كه بعد از ظهرها به منزلش مي‎رفتم و فرانسه ياد مي‎گرفتم.
البته منظور من مشكل مالي بود.
من وضعم آنجا خوب بود، البته خرج سفر من به پاريس 388 تومان شده بود و من حتي ماشين هم آنجا داشتم.
از خاطرات دوران تحصيل خود در فرانسه بگوييد؟
يادم مي‌آيد كه روزي خانه ام را عوض كرده بودم و آدرس جديد را به پليس اطلاع نداده بودم و چون پسر صاحبخانه من از مخالفين ژنرال دوگل (رئيس جمهور فرانسه) بود و از نظر امنيتي تحت تعقيب پليس بود، در جستجوي منزل مرا كه ديدند متوجه شدند كه آدرس جديدم در كارت اقامت من نيست، مرا دستگير كردند و 12 ساعت در يك كلانتري امنيتي نگه داشتند. جالب آنكه آخر شب به من يك نامه دادند كه در طي اين 12 ساعت هر ضرر مادي و معنوي كه به من وارد شده بود اعم از درسي، كاري و … را دادستان پاريس جبران خواهد كرد! و ديگر اينكه احترامي كه به خاطر پروفسور عدل و سفارش ايشان توسط رئيس بخش، آقاي گوسه كه همكلاس و دوست پروفسور عدل مي‎شد، باعث شده بود كه انترنها و extern با من خيلي زود رفيق شوند و همكاري كنند.
از خاطرات دوران دانشجويي خود بگوييد؟
يك شب در پي شلوغي قضيه توده‌اي‌ها در دانشگاه، چون منزلم نزديك دانشگاه بود با دنپايي از آنجا عبور ميكردم كه آژان مرا گرفت و به عنوان عامل اغتشاش به كلانتري برد و به افسر گفت كه اين فرد از همان افراد عامل اغتشاش است. افسر به من و به دنپايي من نگاه كرد و گفت: او كه با اين دنپايي نمي تواند فرار كند! خلاصه اينكه دنپايي به داد من رسيد.
شما چه دوره اي را در فرانسه گذرانده ايد؟
من همان روز كه حكم استادياري را گرفتم در بورس فرانسه در جراحي شكم و تروماتولوژي قبول شده بودم كه به ما 750 فرانك مي‎دادند و محصل مي‎توانست با آن پول زندگي كند. خودشان جا هم مي‎دادند ولي من خوابگاهشان را نگرفتم و 750 فرانك را بابت كرايه خانه مي‎دادم و پدرم هم به يك تاجر فرش گفته بود كه ماهي 100 تومان به من بدهد. البته خرج سفر من به پاريس 388 تومان شده بود و من يك بنز هم از آلمان حواله دادم. همه استادهاي دانشگاه فرانسه همكلاسي هاي پروفسور عدل بودند و پروفسور عدل هم مرا آنجا سفارش كرده بود.
اگر موافق باشيد در اين بخش بپردازيم به مقالات و تاليفاتي كه داشتيد.
من با آقاي دكتر حسابي يك كتاب ترجمه كرديم از وي ژه به اسم سميولوژي جراحي كه بعدها با او دوست شديم ما هر هفته از مجله اخلاق طب مقالات دكتر روزينگ را ترجمه مي‎كرديم. بعد مجله طب عمومي بود و بعدها هم در مجله مكتب عدل مقاله داشتيم.
آقاي دكتر، الان كه از فعاليتهاي دانشگاهي بازنشسته شده ايد مطالعه شما و ارتباطتان با مجامع علمي چگونه است؟
من عضو جامعه جراحان ايران، عضو جامعه جراحان فرانسه و سوسيال انترناسيونال هستم و نيز عضو جراحان بين المللي كه نماينده اش فعلا در ايران من هستم و عضو برايشان پيدا مي‌كنيم.
چه دستاوردهايي اين مجامع براي حضرتعالي داشت؟
خيلي! هر دفعه كه آدم مي‎رود يك چيز جديدي ياد مي‌گيرد. من هميشه كنگره كه مي‎رفتم 15 روز هم مي‎رفتم در يك بخش كار مي‎كردم. مثل همين بخش، با دكتر وي ژه بيشتر روي فتق كار مي‎كردم. وقتي بخشهاي مختلف مي‎روم سريع با همه رفيق مي‎شوم بعد هم اگر كسي را داشته باشم سفارش كنم كه در بخششان خيلي خوب جا مي‎دهند، احترام مي‎گذارند و تا آنجا كه امكان دارد به كسي كه استعدادش را دارد كمك مي كنند.
آيا تا به حال در جراحي اشتباهي مرتكب شده‌ايد؟
بله. مگر امكان دارد انساني اشتباه نكند البته اشتباه واقعي آن است كه آدم كسي را ناقص كند و اين اشتباه را نفهمد من يادم هست كه بچه ها يك مريضي را داشتند عمل مي‎كردند كه گفتم: خوب دقت كنيد كه مجراي اصلي را نبنديد! گفتند كه نبستيم. من اين را گوشزد كردم اما يكي از دكترها گفت : نه چيزي نيست. اما بالاخره شب كه به بيمارستان آمديم و آن را باز كرديم، ديديم كه مجراي اصلي بسته شده است و اشتباه اينست كه نفهمي و كاري را انجام دهي كه مريض بميرد.
شيرين ترين و تلخ ترين خاطره اي كه داشتيد؟
زماني كه انسان كسي را از مرگ نجات مي‌دهد، خصوصا اگر مريض فرد جوان يا كودكي باشد، اين لحظه بهترين لحظه است. بهترين لحظه زماني است كه انسان كسي را از مرگ نجات مي‌دهد.
شما قبلا فرموديد كه به جراحي زنان و زايمان علاقه‌مند بوديد چطور شد كه جراح عمومي شديد؟
به خاطر علاقه اي كه در دوران انترني به وجود آمد.
چه سالي بازنشسته شديد؟
30 آذر 1374 ولي عملاً در ارديبهشت 1375 بازنشسته شدم و دكتر حسابي چون هر سال 2 ماه به خاطر كنگره به آمريكا مي‎رفت همان 74 بازنشسته شد. اما من چون مرخصي هايم را نرفته بودم حدود 5-6 ماه بيشتر در بيمارستان ماندم و يك منفعت مالي هم بردم. چون در سال 74 به بازنشسته ها 30 هزار تومان پاداش دادند و بعد از ما، 30 ماه به بازنشسته ها حقوق ميدهند يعني مي‌تواند يك پيكان بخرد و دور شهر مسافركشي كند.
مثلا يك دانشيار كه 300 هزار تومان حقوق دارد 300000× 30 معادل 9 ميليون تومان حقوق مي‌گيرد يعني از يك سال تا 30 سال بر اساس سنوات خدمت خود پاداش مي‌گيرند ولي تمام اين پولها به خاطره‌اي كه هر استادي با شاگردانش دارد، نمي‌ارزد.
به نظر مي‎آيد كه خاطره خوشي از بازنشستگي نداريد؟!
ببينيد بازنشستگي عين مرگ است، منتها در ايران. در خارج بازنشستگي پايان يك خدمت پر افتخار است. يادم مي‎آيد مي‎رفتم آمين (شهري در فرانسه) پيش پروفسور استوپات، جلوي آسانسور كه خوب نگاه كردم ديدم نوشته است:
پروفسور هانري داخل پرانتز هم نوشته استعفا، يعني 6 ماه قبل از بازنشستگي، جانشين او هم مشخص شده است. همه مي‎دانستند، مريض مي‎آمد ميدانست، دانشجو و بقيه مي‎دانستند كه بازنشسته خواهد شد و برايش افتخاريست. در دانشگاه فرانسه هم چون به متد فرانسه كار مي‎كردند هر وقت مي‎رفتم مي‎ديدم بالاي بخش نوشته اند: رئيس بخش حسن، معاون بخش حسين، دانشيار فلان و تمام دستيارها در گوشه كاغذ اسمشان رامي‎نوشتند ولي اينجا از اين مي‎ترسيدند.
در اينجا شما سر كلاس درس مي‎دهيد، يك مستخدم مي‎آيد و حكم بازنشستگي را به شما مي‌دهد. 2 ساعت بعد بايد بروي دانشكده تا از شما تقدير كنند، آنهم چه تقديري!!
خوب اين سوء مديريت را مي‎رساند. خيلي راحت مي‎توانيد بگوييد: آقاي دكتر ما فلان تاريخ شما را بازنشسته مي‌كنيم. خودتان مايليد يا دوره تان تمام شده است.
به بحث جالبي اشاره فرموديد، بحث مديريت در دانشگاه ها. الان متاسفانه مديريت چه در دانشگاه ها چه در بيمارستانها يك نوع مديريت سياسي است نه مديريت عملي خواستم نظر شما را هم بدانم.
الان، شما آدم خوبي هستيد. آيا مي توانند شما را رئيس جمهور بكنند؟ آيا مي توانيد مملكت را اداره كنيد؟ نه! بايد مديريت باشد.
شما چه پيشنهادي براي اصلاح ساختار دانشگاه، چه آموزشي و چه مديريتي داريد؟
مدير بايد دوره مديريتي ببيند، تجربه اش كند. مدير مثلا بايد بيايد به من بگويد چرا اين كار را كردي آن هم با ملايمت، نه اينكه وسط حياط با من كشتي بگيرد! استاد احترام مي‎خواهد. بايد با ملايمت با معلم كار كند نه اينكه فردا برود تلافي كند كه آقا را به مريض خانه راه ندهيد يا كارت ورود و خروجش را هر روز بياوريد من ببينم! اينها چيزهاي كوچكي است. يا مثلا بورسهايي مي‎دهند كه بروند خارج. آيا تمام اينهايي كه مي‎روند خارج استعداد دارند؟ ما يك رزيدنت داشتيم كه مي خواست فوق تخصص بخواند. گفتم: چي شد كه تو براي بورس انتخاب نشدي؟ گفت: فلاني را فرستادند.
باور كنيد گريه ام گرفت. اينطوري استعدادها كشته مي‌شود بايد حق كشي نشود و كسي كه زحمت مي‎كشد برايش سنگ نيندازند.
الان هم اگر دقت كنيد پستهاي مديريتي دانشگاه بين افراد معدودي مي‎چرخد، مديريت دانشگاه بايد مديرهايي باشند كه فهميده باشند وسعه صدر داشته باشند. يعني بايد آدمي باشند بزرگ نه از نظر هويت بلكه از نظر فكري و با ديدي وسيعتر و نوين‌تر.
به فرض مثال شما مي‎دانيد كه جراحي از نيويورك با كامپيوتر و رباط مريضي را در استرانبورگ عمل جراحي كرده بود. ما بايد جايي باشيم كه بتوانيم از تكنولوژي مدرن، از علوم مدرن با اخلاق خوب و شيوه سنتي و ديني خودمان استفاده كنيم. يعني عقيده ام اينست كه يك رئيس، يك مدير، يك افسر، يك فرمانده بايد طوري باشد كه شاگردش اگر ناراحت بود، به او ناسزا هم داد، اين با مهرباني او را وادار كند كه خودش بيايد و از او عذرخواهي كند يا به قول معروف استاد خوب كسي است كه شاگردش از او بهتر باشد! يادم مي‎آيد به من در بيمارستان سينا مي‌گفتند: چرا هر روز كراوات مي‎زني؟ خوب هر كس لباسش به خودش مربوط است. يادم است يكي از بچه ها ريش داشت. اتاق عمل آمده بود. آنجا گفته بودند در اتاق عمل اين ريشها را نگذاريد. گفت: خير! من ريش مي‎گذارم و به شما مربوط نيست. و اين كاملا منطقي است.
استاد فكر نمي كنيد كه اين تبعيضها كه الان است، خودش باعث شود كه اساتيد ما دلسرد شوند و ميل و رغبت به كار را نداشته باشند؟
خيلي از آنهايي كه با ارزشند خيلي رغبت نشان نمي‎دهند. دانشكده يك وقت شده بود كه استاد بيايد و ساعت پر كند. يك مدير هيچ‌گاه نبايد به ساعت كاري توجه كند بلكه بايد كارآيي فرد برايش مهم باشد و كارش را ببيند.
آقاي دكتر اگر از شما بپرسند اگر به دوران مديريت خودتان و دوران حضور در دانشگاه و فعاليتهايي كه داشتيد بر گرديد و يك ارزيابي از اين دوران داشته باشيد شما چه نمره اي به خودتان مي‎دهيد؟
من تا آنجايي كه توانستم و كار بوده و كاربري بوده كار كرده ام. من بيمارستان نجات رضوي بودم هيچ روز از عصر زودتر به خانه بر نمي‌گشتم. صبح مريضها را مي‎ديديم. عمل مي‎كرديم، به درمانگاه مي‌رويم، بعد از ظهر موقع برگشت دوباره از اول تمام بخش را ويزيت مي‎كردم و دستورات را به پرستار مي‎دادم ولي بعدها آدم وقتي مي‎بيند كه به اين كارها اصلا كسي توجه نمي كند و بهايي ندارد دلسرد مي‌شود!
چيزي نيست ولي من از اين مدتي كه كار كرده ام هميشه راضيم و پيش خودم فكر نمي كنم كه چيزي از كارم كم نگذاشتم هرچند كه خيلي كارها بود كه ما گفتيم و انجام نشد!
آقاي دكتر الان كه به جمع دانشجويان نگاه مي‌كنيم يك فضاي ياس و افسردگي بين جميع دانشجويان حاكم است. حالا عوامل مختلفي باعث ايجاد اين ياس مي‎شوند، اگر دانشگاه فضاي شادي داشته باشد مطمئناً راندمان و بازدهي كار دانشجويان خيلي بالا مي‎رود. پيشنهاد شما چيست؟
ما در همان دانشگاه زمان شاه انقلاب را داشتيم. مگر سابقا استاد و دختر و پسر و زن و مرد با هم صحبت نمي كردند؟! بالاخره يك كمي يك جوان، يك زن، يك مرد احتياج دارد كه با طرف مقابلش صحبت كند. من يك روز رفتم يك دانشكده؛ بالاي تلفن عمومي نوشته بود مخصوص خواهران، مخصوص برادران! ببينيد بايد بفهمند اين بزرگترين عامل است. يعني الان كه شما در خيابان مي‎رويد به چيزي دست نمي‌زنيد يا يك ميوه يا يك شيريني را بر نمي داريد يا به كسي ياوه نمي گوييد براي اينست كه اخلاق ديني در خون شما جريان دارد. ولي اين دليل نمي شود كه از اين سوء استفاده شود كه شما هميشه چشمتان را ببنديد و جلو برويد و بگوييد: آقا اين فقط براي ماست. در دانشگاه، حتي در مريض خانه بايد هفته اي يكبار يك اركستر بگذارند بيايند، بگويند، بخندند، با هم صحبت كنند، نشاط داشته باشند، تور داشته باشند، گردش و ورزش داشته باشند. اين باعث افزايش روحية مريض‌ها مي‌شود.
استاد شما چقدر موافقيد كه دانشجويان براي ادامه تحصيل به خارج از كشور بروند؟
من عقيده ام اين است كه تمام دانشجويان بايد با فرهنگ كار آنجا آشنا شوند ولي چون امكانات اينجا نيست، اينها بايد سعي كنند استاداني را از آنجا دعوت كنند كه اينجا كار كنند و كارشان را ببينند. يادم هست وقتي كه جوان بودم دانشگاه ژنو پول نداشت كه شاگردانش را بفرستد به پاريس. در دوران تحصيلم از استادان بزرگ فرانسه مي‌توانستند يكي، دو بار مرخصي بگيرند و بيايند، يكي از آنها جراح مشهوري بود، هر سال از پاريس 2 ماه مي‎رفت ژنو هم درس مي‎داد. هم پول در مي‌آورد و هم شاگردان خوب ياد مي‎گرفتند. ولي ما پول نداريم ولي مي‌شود كه از استادان دعوت كنيم كه بيايند اينجا. اصلا اين كار پايه اش ريخته شده بود. شما باشگاه دانشگاه را ببينيد. باشگاه دانشگاه بايد يك مهمانسرا داشته باشد و لازم نباشد مهمانان خارجي را هتل بفرستد. يك استاد، 20 دانشجو و 20 رزيدنت را مي‌تواند ياد دهد. بالفرض مي‌آيد اينجا يك ماه عمل فتق انجام دهد، يك ماه لاپاروسكوپي مي‌كند و بقيه هم ياد مي‌گيرند. مسلماً هزينه‌هايش از اين كمتر مي‌شود كه بخواهيم اين بيست دانشجو را به خارج بفرستيم.
آقاي دكتر شما در زمان فعاليتتان در مورد راه اندازي روشهاي تخصصي، درماني در اين زمينه فعاليتي داشتيد؟
يكي از فعاليتهايم استفاده از مش است. البته من از يكي دو تا از استادهايمان كمي ديده بودم، خارج هم ديده بودم ولي الان فكر نمي كنم كسي باشد به اندازه من راجع به آن اطلاعات در اختيار دانشكده ها قرار دهد. من اولين بار عكسبرداري از كيسه صفرا را سر عمل انجام دادم.
برنامه هفتگي شما به چه صورتي بوده است؟
فعاليت خاص ندارم. صبح به بيمارستان آريا مي‎روم و يك مؤسسه خيريه را رهبري مي‎كنم و روزي 2 تا 3 بيمار دارم كه يك عده آدمهاي افغاني و آدمهاي فقير به آنجا مراجعه مي‌كنند و يك سري تاجرهاي سر شناس تبريزي كه اسمشان نامعلوم است خرج اينها را مي‌دهند، درست مثل بيماران خصوصي و بدون چونه آنها را عمل مي‌كنيم. جراحي هايش را خودم انجام مي‎دهم، زنان، گوش و حلق و بيني و چشم را هم در بيمارستان آريا انجام مي‎دهند اما ارتوپدي و غيره را، چون آنها پولش را به بيمارستان شفاء، يحيائيان مي‎دهند در آنجا به اين امور رسيدگي مي‌شود. در كل فعاليت زيادي انجام نمي دهم و در واقع مي‌شود گفت كه كار ما فصلي است . مثلا يك موقع اصلا بيماري نداريم و گاهي چند بيمار سخت داريم.
آيا تا با حال شده است كه مريضي به شما مراجعه كند و نياز مبرم به عمل جراحي داشته باشد ولي پولي جهت پرداخت نداشته باشد؟
بله. تا وقتي كه در مريض خانه هاي دولتي بودم، يا خودم يا رزيدنتهايم مسوول عمل فردي بوديم و بعضي وقتها دواهاي او را هم خودمان مي‎خريديم و حالا در بازنشستگي، من امين يك مؤسسه خيريه هستم كه مريضهاي مستحق را با تحفيف در مريض خانه هاي خصوصي بدون اينكه اطرافيان بدانند عمل مي كنيم. حتي كساني هم هستند كه در مريض خانه آريا سالي چهل ميليون خرج مي‌كند ولي هرگز نمي خواهند كه اسمشان برده شود. هميشه يادم هست كه هيچ موقع كسي را به خاطر پول جراحي نكردم.
آيا شما مطالعه غير تخصصي هم داريد؟
من كتابهاي تاريخي را زياد مي‎خوانم. الان كتابهاي دوران كودكيم هست. موقعي كه امتحانات خرداد تمام مي‎شد از شهر به ده مي‎رفتم و كتابهايي را به قيمت 3 تا 5 تومان مي‎خريدم و من در دو مجله آبونه هستم؛ يكي مجله بين المللي و يكي هم مجله جراحي فرانسه. به انگليسي و فرانسه كه اين دو مجله را هم مي‎خوانم.
استاد شما در چه سالي ازدواج كرديد؟
من 3 بار ازدواج كرده‌ام. اولي در 47 ، بعد 51 و آخري 58. در 47 با پرستاري ازدواج كردم كه در 49 از او جدا شدم. در 51 با يكي از اقواممان ازدواج كردم و بيشتر از 2-3 ماه زندگي نكردم و بعد با خانمم كه هنوز هم همسرم هستند در 58 ازدواج كردم.
ازدواج چه تاثيري در روند تحصيلات شما داشت؟
من هيچ گاه در دوران تحصيل ازدواج نكردم. اولين ازدواجم در سال 1347 در عيد قربان بود كه بلافاصله دانشيار شدم.
شما چند فرزند داريد؟
من دو پسر دارم كه اولي 3 زبان را راحت حرف ميزند و موسيقي و نقاشي را خيلي خوب مي داند.
چه پيشنهادي براي دانشجوياني كه قصد ازدواج دارند داريد؟
توصيه‌ام به شما دانشجويان اين است كه طرف مقابل خودتان را در ازدواج خوب بشناسيد بعد قدم پيش بگذاريد. نكته ديگر اينكه شما كه خانواده كارمند هستيد نرويد با يك فرد ميليونر ازدواج كنيد چون مدتي بعد همه چيز فرق خواهد كرد و زندگي را با علاقه، به موقع، با تناسب و با تفاهم شروع كنيد.
استاد، به عنوان آخرين سئوال چه توصيه اي به دانشجويان و جامعه دانشگاهي داريد؟
يكي اينكه علمشان را زياد كنند با مطالعه، با ديدن، با شنيدن، با رفتن، با ملاحظه كردن.
يكي ديگر اخلاقشان است. مخصوصا دانشجويان پزشكي فكر نكنند كه مريض آمد، سريع او را بستري كنند، به اينكه چقدر بگيرند فكر نكنند بلكه به خود مريض توجه داشته باشند. دانشجويان پزشكي فكر نكنند كه مريض طعمه است.
استاد از اينكه اجازه داديد در اين فضاي صميمي با شما به گفتگو بنشينيم متشكريم و خسته نباشيد.
شما هم خسته نباشيد. شما همه فرزندان من هستيد برويد در مديريت هم تخصص بگيريد، مديريت بيمارستانها، دانشكده ها و اين اوضاع را سامان دهيد.