اسفند ماه سال 1380 است كه به مطب استاد دكتر سيد جلالالدين سيد فرشي كه قسمتي از منزلشان نيز ميباشد مي رويم. ايشان با رويي گشاده ما را پذيرا هستند. دكتر فرشي استاد بازنشسته در رشته جراحي و از شاگردان نسل سوم پروفسور عدل (پدر جراحي ايران) مي باشند كه هم اكنون در بيمارستان آريا، استاد و شاگرد در كنار هم رابطه صميمي و قديم شان را حفظ كرده اند. استاد در حين مصاحبه خيلي با حرارت صحبت ميكند…
آقاي دكتر از دوران كودكيتان برايمان صحبت كنيد؟
من اهل تبريز هستم و در اسفند ماه سال 1311 متولد شدم. پدر من تاجر و مالك مشهوري در تبريز و در كار فرش بود و يك برادر دارم كه تاجر است. يادم مي آيد قبل از دبستان به كودكستان آمريكايي ها در تبريز مي رفتم و در دوران دبستان و دبيرستان هم به يك مدرسه خصوصي مي رفتم و نسبتا خوب درس مي خواندم. در تبريز در مدرسه رشد بودم كه الان استانداري تبريز است. آن موقع در آذربايجان رسم بر اين بود كه كساني كه وضعشان خوب است زمستان به تهران ميآمدند و در تهران زندگي مي كردند. تابستانها هم از شهر به ده و ييلاق بر ميگشتيم.
من در سال چهارم 3 مدرسه رفتم و سال 7 را در شعيب بودم سال 8 را در علميه واقع در پشت سپه سالار بودم. ما آن موقع در تهران خانه نداشتيم و خانه اجاره ميكرديم و ما آن موقع در شميران خانه پيدا نكرديم و خاله ام آنجا بود كه گفتند بياييد پيش ما و من به همين خاطر يك سال هم در مدرسه شاپور تجريش درس خواندم. سال آخر دبيرستان فقط كنكور پزشكي داده بودم و به خاطر دارم با پدرم به دهي رفتيم كه لب مرز روسيه بود و هر موقع كه ما مي خواستيم آنجا برويم، بايد از مرزداران اجازه ميگرفتيم.
در همين ده بود كه واسطه اي از طرف دانشگاه تهران من را پيدا كرده بود كه تو كنكور قبول شده اي چرا نمي آيي. در حاليكه من آن موقع تمام مداركم را آماده كرده بودم تا به فرانسه بروم و درس بخوانم به همين خاطر ويزا و پاسپورت را گرفته بودم و پدرم هم راضي بود زماني كه تلگراف آمد كه من قبول شده ام، پدرم خيلي خوشحال شد و اين بود كه من به تهران آمدم و در خانه هاي اجاره اي زندگي ميكردم تا اينكه دوره ي 6 را هم خواندم. سال 1335 دانشكده من تمام شد و بلافاصله براي امتحان آسيستاني آمدم.
البته آن موقع طرح نبود بايد دو سال خارج از مركز ميرفتيم كه من آشنا داشتم و نرفتم. آزموني هم بود ولي زياد تاثير نداشت و راي اول براي ورود به هر بخشي راي رئيس آن بخش بود و دستياري پروفسور عدل از وزارت هم مشكل تر بود.
من دلم ميخواست دستيار پروفسور عدل بشوم ولي پروفسور عدل هر سال 5-4 دستيار بيشتر بر نميداشت و خوشبختانه من از لحاظ خانوادگي موقعيت خوبي داشتم و از طرف سرمايهداران تبريزي به ايشان سفارش شده بودم و مرحوم دكتر علي وكيلي متخصص داخلي با مادر بزرگم نسبتي داشت و همينطور دكتر كيانفر كه به دكتر عدل گفتند اين در زمان انترني خوب كار مي كرد سفارش مرا پيش پروفسور عدل كردند و من هم امتحان زبان و جراحي را دادم و به اين ترتيب دستيار پروفسور عدل در سينا شدم.
يادم ميآيد آن سال پروفسور عدل بر خلاف سالهاي ديگر 21 رزيدنت بر داشت. در آن زمان دوره دستياري جراحي دوره 3 ساله بود و بعد از آن بايد بيرون ميرفتيم ولي من بيرون نرفتم. پيش دكتر رفتم و گفتم كه دستيارها ميآيند و ميروند و اگر ما يك آپانديسيت در بخش داشته باشيم تا رئيس بخش نيايد به ما اجازه عمل نمي دهند و شما اجازه دهيد كه براي هر بخش يك دستيار ثابت 4 ساله نگه داريم. به اين ترتيب من، دكتر حسابي، دكتر هدايت و دكتر مرتاض را نگه داشتند و رايگان كار ميكرديم و ضمناً نمي توانستيم كاري هم بيرون انجام دهيم چون دانشگاه مدرك ما را نمي داد. همان موقع بيمارستان رضا پهلوي يا شهداي تجريش فعلي باز شده بود و پروفسور عدل رئيس آنجا بود كه به من و دكتر حسابي گفتند كه برويد آنجا و دكتر هدايت هم در سينا دستيار ثابت شد.
البته در بيمارستان رضا پهلوي هم 2 سال با مرحوم دكتر فرهاد رئيس سابق دانشگاه تهران جنجال داشتيم. چونكه ما را استاديار كرده بودند و پول نمي دادند و سر تمام وقت و غير تمام وقت دعوا بود. ميگفتند: هر كس كه تمام وقت شود 2500 تومان حقوق ميگيرد و غير تمام وقتها چيزي نگيرند. بالاخره بعد از 2 سال در 16 مهر 1342 ، 1000 تومان به من حقوق دادند ولي خدمتم را نصف كردند و من وقتي آن پول را گرفتم، چند وقت قبلش براي بورس فرانسه امتحان داده بودم و سريع بورس را گرفتم و با حكم استادياريام به پاريس رفتم و برگشتم تا سال 1347 كه استاديار بودم.
من و دكتر حسابي آخر سال 1347 دانشيار شديم. ما 7 سال بعد از دانشياري قانوناً بايد استاد ميشديم يعني در سال 1357. موضوع استادي من به علت جنگ معطل ماند چون دانشگاه هيئت رئيسه نداشت و بالاخره در سالهاي 61 يا 62 تمام مدارك را بردم و در سال 62 استاد شدم. از قبل هم من هميشه مسئول بخش بودم، بعد همان وقت رئيس بخش هم شدم و سال 1374 هم بازنشسته شدم.
انگيزهتان از انتخاب رشته پزشكي چه بود؟
من از اول بچگي علاقه داشتم كه روزي دكتر شوم.
استاد چرا شما از اول سينا را براي دستياري خود انتخاب كرديد؟
ببينيد من در 1329 در سينا دستيار بودم و از آن به بعد هر شب در بيمارستان كشيك بودم و قبل از آن هم همراه با دكتر حسابي در زمان انترني هر شب آنجا بوديم. خوب من 10 سال در سينا سابقه داشتم و همه مرا در سينا ميشناختند، اگر ميرفتم شريعتي تلفن ميزدند به بيمارستان، تلفنچي ميگويد: دكتر سيد فرشي نداريم يا او را برده اند نظام وظيفه ! من در سينا احترام ديگري داشتم. من موقعي كه تمام مستخدمها در سينا بچه بودند در سينا ميديدمشان. آنجا 5-4 مستخدم گردن كلفت داشت كه واقعاً از من حساب ميبردند و ما با هم صميمي كار ميكرديم و شبانه روز كار انجام ميشد.
آقاي دكتر شما به چه شغل ديگري غير از پزشكي علاقه داشتيد؟
نمي دانم چرا بعضي اوقات همه آرزو ميكنند كه اي كاش دكتر بودند، اما من موقعيت خوبي از نظر تجارت فرش داشتم و همچنين اعتبار خوبي هم داشتم و اعتبار و سرمايه كه براي تاجر خيلي واجب است.
الان 32 سال است كه پدرم فوت كرده و اگر الان من با شما به بازار برويم و شما از فرش فروشيهاي بازار اسم مرا بپرسيد همه من را ميشناسند حتي آنهايي كه من اصلا آنها را نمي شناسم و آنها ميدانند كه من پسر فلاني هستم و اگر در كار تجارت ميماندم فوق العاده موفق ميشدم.
استاد نقش پدر و مادرتان در روند پيشرفت تحصيلي شما چگونه بود؟
مادرم آدم با سوادي بود. من وقتي در اين اتاق درس ميخواندم مادرم از آن اتاق مي گفت كه غلط ميخواني. مادرم خيلي فهميده و درس خوانده بود و مرا در درس خواندن خيلي كمك ميكرد و هميشه محيط خوبي را درست ميكرد من و مادرم مدتها تنها در تهران بوديم. پدر و برادرم در تبريز بودند. البته به خانه ما ميآمدند و ميرفتند. مادرم ديپلم سال 1329 را داشت، فرانسه را خيلي خوب ميدانست. من كه در كلاس 6 بودم فرانسه را او درس ميداد. ولي پدرم هم اشتياق زيادي به درس خواندن داشت و ميگفت من كه درس نخواندهام شما برويد و درس بخوانيد. من تا آن سالهايي كه رضا پهلوي به ما 2800 تومان حقوق داد پول تو جيبي ام را از پدرم ميگرفتم و پدرم ميگفت: تا موقعي كه من دارم نمي خواهد شما كار كنيد، فقط برويد دنبال درس خواندنتان.
شما در چه دانشگاهي تحصيل كرديد؟
من يك سال متوسطه در تبريز بودم و بعد در دانشگاه تهران بودم ولي كنكور فرانسه هم داده ام كه دنبالش نرفتم. ماجرايش هم اينگونه بود كه ما رفتيم دفتر وزير، دكتر احمد سيد امامي بود، رفتند و گفتند كه جناب آقاي دكتر اينها از تبريز ميآيند. ايشان دوست خانوادگي ما بود و يك دفعه ديگر هم رفتيم. من را برد به مجلس پيش دكتر صادق وزير بهداري و گفت: اين آقا قبول شده گفت: چرا نيامدي؟ گفتم: شما كي اعلام كرديد؟ مگر همه دانشجوياني كه امتحان مي دهند از تهران امتحان مي دهند و بايد يك جايي اسامي قبول شدگان را اعلام مي كرديد! گفت: تو حق داري. و بعد به معاونش گفت كه از اين به بعد تمام اسامي قبوليها را اعلام كنيد.
البته سالي كه ما امتحان داديم هميشه مهرماه دانشكده شروع ميشد اما آن موقع 16 آذر دانشكده شروع شد. من رفتم دانشكده . آن موقع دكتر صادق رئيس دانشكده بود و وزير بهداري هم بود. رفتم كه ايشان را ببينم كه دكتر وكيلي فاميل ما (هماني كه الان خانه اش را معاونت پژوهشي دانشگاه كردهاند)، مرا ديد و گفت: اينجا چكار ميكني؟ برو سر كلاس. گفتم: اسمم را ننوشته ام. گفت: برو. من هم رفتم و درس را شروع كردم.
آيا در زمان شما دوره هاي مختلف پزشكي مانند حالا شامل دوره علوم پايه استيجري و انترني بوده و در مورد فضاي دانشجويي آن موقع هم توضيح بدهيد.
زمان ما دانشكده 6 سال بود و سال آخر يعني سال 6 انترني بود. سال اول صبحها ميآمديم دانشكده، با هم سالن تشريح داشتيم يا آزمايشگاه فيزيك يا آزمايشگاه گياه شناسي در دانشكده داروسازي. آخر سال هم تور و بازديد بود. دانشكده كه تعطيل ميشد دانشجويان وقت امتحانات را در چند دسته تعيين ميكردند، بعضي وقتها مشاهده ميشد كه ما شيمي نداده بوديم و گروه ديگر فيزيك را تمام كرده اند و بعد بلافاصله هر كسي به شهرستان ميرفت. سال سوم هم جراحي، داخلي، فيزيولوژي و آزمايشگاه فيزيولوژي ميرفتيم. البته مثل حالا جدا نبود. همان دوره استيجري بود. سال سوم من جراحي را سينا بودم. بعد 4 ماه داخلي داشتيم. داخلي هم پيش مرحوم دكتر آذر در بيمارستان رازي ميرفتم. صبح تا ظهر كلاس داشتيم، جزوه داشتيم و مريض معاينه ميكرديم، مريض ميديديم. كلاس نظري هم مرتباً بعد از ظهرها بود. صبحها هم بعضي روزها كلاس نظري داشتيم و بعد آسيب شناسي داشتيم. بعد از ظهرها هم درس و هم آزمايشگاه داشتيم. بين ساعت 2 تا 4 درس بود و 4 تا 7 آزمايشگاه ، تاريك بود كه به خانه ميرفتيم.
استاد آن موقع امتحان پره انترني نداشتيد؟
امتحان پره انترني نبود. امتحان انترني به صورت تئوري بود. سخت ترين امتحان ما بعد از كنكور و مشكلترين امتحان ما، امتحان انترني بود. هر كسي كه نمره اش خوب بود هر بخشي را كه دلش ميخواست علامت ميگذاشت و هر كس كه نمره اش بد بود ميافتاد بخشهاي به درد نخور.
البته آن موقع امتحان علوم پايه هم نداشتيم. جراحي را از سال سوم به ما درس ميدادند. درس مشكل ما سال پنجم، فارماكولوژي بود كه دكتر نظام درس ميداد. افتضاح بود. درسهايش 4 تا 6 ساعت آخر بود. طوري درس ميداد كه هيچ كس چيزي نمي فهميد و من دايم دعا ميكردم كه اين ساعات تمام بشود ولي هيچگونه حضور و غيابي براي درسهاي تئوري در دانشكده نبود. بعضي از درسها را هيچ كس به خاطر استادش نمي رفت ولي مثلا كلاس دكتر عدل يا كلاس دكتر وكيلي كه داخلي درس ميداد تا آن بالاي آمفي تئاتر پر بود. بعضي ديگر از اساتيد در كلاسشان 4 يا 5 نفر بيشتر نبود و يا دكتر نفيسي مرحوم كه دبير كل شير خورشيد بود و خيلي هم با سواد بود طوري درس ميداد كه كسي نمي فهميد و از استاداني نبود كه همه سعي كنند بروند و جلو بنشينند.
رابطه استاد و دانشجو و ميل و اشتياق آنها براي حضور در كلاس چگونه بود؟ آيا به همين شكل بود يا خير؟
استاد آن موقع فردي بود كه سالهاي طولاني كه استاد بود، مقامي داشت، آدم خيلي احترام پيري و سنشان را داشت و در نتيجه دانشجو نميتوانست خيلي راحت با آنها ارتباط برقرار كند ولي صميميتي بود در مورد ياد دادن و سئوال كردن هر چه ميپرسيدي به تو جواب ميدادند. آن زمان يك اشرافيتي بود براي استاد ما و دانشجو هم خيلي مؤدب بود. مثل الان نبود كه دانشجو از جلوي شما رد بشود و اگر احتياج به نمره نداشت سلام نكند.
البته الان بعضي از دستيارانم را كه ميبينم به خاطر اينكه دستيار من بوده اند خيلي خوشحال ميشوم. چون من هرچه را كه بلد بودم به دستيارانم ياد ميدادم منتها اين جو بعد از انقلاب بود كه كمي ما اساتيد را دلسرد كرد. يادم ميآيد در زمان دكتر عدل دو دستيار سال 2 و 3 با هم جر و بحث ميداشتند بعد كه به دكتر گفتند، گفت: هر كدام از نظر سنوات تحصيلي در سطح بالاتري است 2 ماه كار نكند براي اينكه اغتشاش در كار ايجاد نشود و اين يك روش تنبيهي به حساب ميآمد.
يادم ميآيد كه يكبار ما عمل سختي داشتيم كه دستيارم به من گفت: شما عمل مي كنيد يا من؟ من گفتم: خودم عمل مي كنم و دستيارم گفت: پس اگر اجازه مي دهيد من بيرون كاري دارم كه به كارم برسم. كه واقعاً باعث تاسف است.
استاد چه خاطره اي از زمان دستياري داريد؟
موقعي كه در بيمارستان سينا بودم تمامش خاطره بود. يادم هست كه يك بار يك اتوبوس در جاده آبعلي تصادف كرده بود كه من تماما در حياط بيمارستان فقط دست و پا ميديدم. در فاحشه خانه هاي تهران كه الان جمع شده، مدام دعوا ميشد كه زن و مرد را چاقو زده بودند و من چون اكثرا شبهاي پنجشنبه كشيك بودم ميديدم كه 5-6 تا از اين خانمها آمده اند كه تماما لتوپار شده اند و بعد فرداي آن روز مصيبت بود چون ملاقاتيهاي آنان تيپهاي مختلف ميآمدند تا آنها را ملاقات كنند.
طولاني ترين عملي كه شما داشتيد چند ساعت طول كشيد؟
يادم هست كه روز چهارشنبه سوري بود. من همراه رزيدنت ها از 6 بعد از ظهر تا 6 صبح فردا مشغول انجام 6 عمل پي در پي در بخش اورژانس بوديم كه در آن زمان دكتر پايا سرپرست ما بود. هوا داشت تاريك ميشد كه ما به اتاق عمل رفتيم و هوا داشت روشن ميشد كه از اتاق عمل بيرون رفتيم.
استاد چه تفاوتهايي را بين دانشگاه بعد از انقلاب و زمان قبل احساس ميكنيد؟
در زمان قبل از انقلاب يك نظام رئيس سالاري بود اما بعد از انقلاب اين سيستم نبود و نمي شد با شاگردها خيلي حرف زد و تا حرفي ميزديم مي گفتند: اين كراوات دارد، فئودال است و بايد كوتاه ميآمدي ولي قبلا اينطور نبود.
استاد چه مشكلاتي در زمان دانشجويي در ايران داشتيد؟
من مشكلات زيادي داشتم. يكي از مشكلات من دوري از والدين و خانواده ام بود. در زمان دانشجويي در تهران تنها ساكن بودم، وقتي مادرم تابستان به تبريز ميرفت، من با يكي دو مستخدم تنها بودم و مشكلات مالي فراوان داشتم. البته من با اسم و رسم بزرگي در تهران بودم اما وقتي پدرم ناخوش شد يك سال تمام در بستر بيماري خوابيد و اين بود كه من با مشكلات مالي فراوان روبرو شدم.
يادم ميآيد من و دكتر حسابي تمام مدت شب و روز با هم بوديم. ايشان ماشين داشتند و شبها ما به سينما ميرفتيم و از آنجا به سينا ميآمديم و مريضهايمان را ميديديم و روزها فقط از ساعت 30: 8 تا 10 به خانه ميآمديم و مهمترين سرگرمي ما سينماي 12 ريالي بود و فوقش يك ساندويچ و پپسي هم ميخورديم. البته آن موقع خوردن ساندويچ مد نبود. پپسي قيمتش 5 تا 10 ريال بود.
من پشت سر هم در تمام مدت دستياريم حدود 27-28 ماه در دانشكده با دكتر حسابي كلاس انگليسي رفتم و از انجمن ايران آمريكا ديپلم گرفتم. البته قبلا فرانسه خوانده بودم. در دانشكده همراه دكتر نديري بايد سه سال پشت سر هم بعد از شهرها به تالار تشريح ميرفتيم كه اين هم براي خودمان خوب بود و هم كمكي بود براي دانشجوها و اكثر بچه ها آن موقع ميرفتند و مريض جمع ميكردند و پولي هم ميگرفتند و پولي هم ميگرفتند و يا اكثرا ويزيتور دارو بودند و داروها را به مطبها ميبردند و پول در ميآوردند. اما من هيچ كدام از اين كارها را نكردم.
شما تا چه حد موافق هستيد كه دانشجو به فعاليت فوق برنامه در كنار تحصيلش بپردازد؟
من صد درصد موافقم چون زندگي را ياد ميگيرد. من الان پسرم در پاريس دانشجو است. پارسال به من گفت: پدر، من يك كاري در كافه پيدا كرده ام كه روزي 50 فرانك هم ميدهند. من اشتباه كردم و به او گفتم كه به كافه نرو و يك كار ديگر پيدا كن. اين اشتباه بود و بايد ميگفتم كه برو، زيرا كار مدير عاملي را به يك دانشجو نمي دهند و تمام دوستان من كه در مدت تحصيلشان ويزيتور دارو بودند الان از نظر مالي به يكي جايي رسيده اند.
اما كساني كه كرم كتاب بودند و مدام كتاب ميخواندند به هيچ جايي از نظر مالي نرسيده اند. اما تمام بچه هايي كه در شركتي كار ميكردند يا ويزيتور بودند به موقعيتهاي خوبي رسيده اند و اين بود كه من از نظر مالي به جايي نرسيدم يعني ياد نگرفتم كه چطور مريض جمع كنم در مريض خانه دولتي هيچ كدام از پرستارها آدرس مطب مرا نداشتند چون نمي خواستم كه مريض بيمارستان را در مطب معالجه كنم و فقط روزي 2 يا 3 بيمار داشتم.
استاد وضع دانشجوهاي الان و زمان خودتان را چگونه مي بينيد؟
من الان 5 سال است كه از دانشكده خارج شده ام ولي چيزي كه هست سواد هست. الان وقتي با بچه ها صحبت ميكني ميگويند: اين كتاب 2000 است من 2002 آنرا دارم و بچه ها الان سوادشان فوق العاده بالاست، كتاب به راحتي در دسترسشان است و در چند سال اخير هم اينترنت و ايميل اضافه شده است. مثلا آن موقع ما مجلات 6-7 ماه قبل را ترجمه ميكرديم اما الان بچه ها فوق العاده كتاب در دسترسشان است و مهمتر اينكه استاد براي اينكه سر كلاس حرف اشتباهي نزند مجبور است كه مدام در كنكاش و مطالعه باشد. آن زمان يكي دو نفر از دانشجويان بودند كه از لحاظ علمي جلوتر بودند كه آنها را هم بچه ها مسخره ميكردند و ميگفتند آنها كنگره شركت كرده اند.
استاد چه انگيزه اي باعث شد شما جراحي را انتخاب كنيد؟
در زمان ما جراحي رشته مهم و بزرگي بود و تمام شاگرد اولها جراحي را بر ميداشتند. من خودم به جراحي و زنان علاقه داشتم و به خاطر همين انترني را مامايي رفتم نه زنان دو سال هم دستيار بيمارستان حمايت از مادران (شهيد شوريده فعلي) و كاخ بودم و بعد به شهرستان رفتم. سپس استاديار شدم و در تهران ماندم و بعد بلافاصله به پاريس رفتم و در آنجا با يكي از جراحها به نام مارك هيوه (Hivet) آشنا شدم و بعد از ظهرها پيش ايشان كار مي كردم و چيز ياد ميگرفتم.
البته من هيچگاه تمام زندگي را پول در آوردن ندانستم و به خاطر همين هم بود كه در جراحي پول در آوردن را ياد نگرفتم. الان هم كه با بچه ها كار ميكنيم من 50 هزار تومان مي گيرم و آنها 300 هزار تومان چون نمي توانم بيشتر از اين بگيرم.
اگر ممكن است همين قياس را بين وضعيت بيمارستانهاي زمان قبل و بعد از انقلاب بكنيد؟
الان بيمارستان ها خيلي وسايل جديد و پيشرفته اي دارند. قبلا در بيمارستان سينا يك قطعه نسج بر ميداشتيم و دنبال كسي ميگشتيم تا آنرا بر دارد و ببرد دانشكده پاتولوژي كند كه چند وقت بعد ميآيد. الان بيمارستانها، آزمايشگاه ها و پاتولوژي هاي خوبي دارند، اسكن دارند.
اما الان شغلها و مسؤوليتها بر اساس تخصص نيست. مثلا يك نفر را رئيس بيمارستان مي كنند كه اين فرد آدم خوبي هست و نيت خوبي هم دارد اما تخصص ندارد. واقعيت اين است كه اگر شما در يك شهر يك شهردار داشته باشيد كه تخصص شهرسازي داشته باشد و كمي هم دزد باشد بهتر از آن است كه شهردار فرد مؤمني باشد و شهرسازي نداند. يك روز به يكي از استادان گفتم كه چطور است كه اين آقا چون حقوقش فلان است 2 سال وزير ميشود، 2 سال نماينده ميشود و بعد چون امتيازش به 40 ميرسد استاد ميشود؟ استادي كه امتياز وزارتخانه اي نمي خواهد!
الان چند نفر در دانشكده دانشيار شده اند در عرض 2 سال اما ما بايد 4 سال استاديار ميمانديم بعد دانشيار ميشديم و بعد 7 سال بايد دانشيار ميمانديم تا استاد شويم و بعد در اين سالها هم بايد مقاله يا كتابي نوشته باشيم، تحقيقي كرده باشيم.
و اين مسئله ارزش دانشكده را پايين ميآورد. شايد شما بگوييد كه يك نفر نابغه باشد اما اين آقايان اينگونه نبودند. البته يك تفاوت ديگر هم كه بين آن موقع و الان است, اين است كه در فرانسه هر استادي كه در تلويزيون صحبت ميكرد هيچ گاه اسم آنها را نمي برد زيرا كه حق تبليغات نداشتند.